خرید بک لینک
چند روز میخوام بنویسم از این روزا و شبایی که دارم میگذرونم ولی هی سرمو با دیدن فیلم بند میکنم.هی سرچ میکنم و میگردم لابه لای فیلما و حواسم رو میچرخونم تا متوجه گذر این زمان های طولانی نشم.سرم روبند میکنم با بازی با رایان،با تکلیف هایی که بهش میدم و بعد با لحن حرصی خودش میگه تو باید معلم میشدی که هی به من میگی فارسی بنویس یا ریاضی!خبر نداره که ارزوی کودکیم همین بود و چقدر دورم از اون روزای کودکی و خاطرات خوبش.کودکی که هیچوقت هیچ حسرتی رو توش حس نکردم و همیشه همه چیز برامون یا بهتر بگم برای من محیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 1:55

وای وای وای که دیوونه شدم در زمان حاضر از دستش.یعنی بعضی وقتا انچنان حواسش به هیچی نیست که دلم میخواد بزنمش.ازتکلیف و درساش گرفته تا بقیه چیزا.خیلی در زمان حاضر از دستش کم اوردم.واقعا دوست دارم شب بشه بخوابه و یکم مغزم نفس بکشه از دستش.از اذیت کردن میتا و سیتا بگیر تا تمام گیرایی که باهاش دارم.گاهی میگم خدایا بزرگ شدنش رو اسون کندر زمان حاضر از مدرسه که اوردمش زیر پل استقلال که داشتیم رد میشدیم،اصلا خودمو با خودش تو این حالتی که الان هستم نمیدیدم.داشتم قربوت صدقش میشدم و دعا میکردم برای آیندش،برادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 1:55

میخوام بگم خدایا شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت برای تک تک روزهای امسالی که گذشت،برای تمام حس و حال های خوب اخر اسفند امسالبرای این برکت زیادی که امسال برامون داشت.شکر برای نعمت سلامتی خانواده قشنگم.برای اینکه امسال هر سه نفرمون به سلامتی امسال رو سپری کردیم.خیلی خوشحالم برای امسالی که گذشت.سال های گذشته اخر اسفند که میشد،به این فکر میکردم که یک سال دیگه هم گذشت و نشد هیچ کاری کرد.امسال هم به نظر کاری نشده ولی با پس اندازی که سپرده کردیم این اخر سالی امیدوارم که اتفاقات پیش رومون خیلی پربار و پرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 1:55

این روزا خداروشکر همه چی بهاریههوا حسابی بهاری شده و تا دلت بخواد حس دونفره بودن داره،فقط حیف که شرایطش نیست:( والا حسابی مچسبید.البته اگر این سیستم تا روز آینده باشه یقینا میشه از هوای بهاری لدت برد.خداروشکر روزهای خوبی رو سپری میکنیم و عصرهای خوب ترامیرعلی ناهارها میاد خونه،عصرا ساعت 7/30 اینا چایی میریزم و باهم حرف میزنیم و با پسر سروکله میزنه و خلاصه که همه چی خوب به نظرم زندگی یعنی همین.همین که کنار هم باشیم و وجود همو حس کنیم،اینکه ادم بتونه کارشو طوری برنامه ریزی کنه که تایم خانواده رو ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 1:55

مشهد هم الان مورد حمله قرار گرفت،با خودم مدام تکرار میکنم که چرا باید ما ادما بازیچه دست افرادی بشیم که بخاطر دست گرفتن قدرت حاضرن از جون خیلی از ادما بگذرن.رایان با دیدن یک فیلم حسابی دچار استرس میشه،حالا تصور اینکه بخواد خدایی نکرده تو این شرایط قرار بگیره که دیگه خیلی ناجور هست.فک کنم اصلا نتونم ارومش بکنم.خیلی تلخ و خیلی بی رحم جنگجنگی که منو خانواده ام هیچ نقشی در اون نداریم و نخواهیم داشت ولی متاسفانه مثل این بازی های کامپوتری شدیم ادمک های بازی ابرقدرت ها. تمام دلخوشیم به این هست که این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 1:55

همین الان که در حال نوشتن هستم چشام خیس بخاطر دیدن فیلم سینمایی اشک هور - در مورد شهدی علی هاشمیهر موقع از این دست فیلم ها میبینم خیلی دلم میگیره،دلم میگیره برای تمام مردان و زنانی که بی ادعا جونشون رو گداشتن کف دستشون و رفتن برای جنگ.جنگی که بخاطر دوتا سیاستمدار پست به پا شد و افرادی مثل دایی خودم و تمام کسانی که جونشون رو از دست دادن ابتدا شد و در نهایت بعد از گذشت این همه سال الان کشور عراق شده کشور دوست.انگار نه انگار که یک دوره هشت ساله چقدر جون از دست دادیم،چقدر پدر که بدون دیدن تولد بچه هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 1:55

فصل مریم وارد یک مرحله تازه از زندگی شدهمرحله تازه شکل گیری یک جنین و یک نوزاد که قراره به امید خدا شهریور بغلش کنماز ابتدایی که اومدنت رو حس کردم درونم احساساتی در حال شکل گیری بود کنه نشون از یک آغاز تغییر نوین بهم میداد.آغازی که این روزها به حدی رسیده که همه رو درگیر کرده و همه ایران منتظریم تا ببینیم آیا این تغییر اتفاق خواهد افتاد...اره درست تو شرایطی که ایران ملتهب هست دارم درون خودم تو رو حمل میکنم و امید دارم که با اومدنت یک اتفاق خوب برای کشورمون رقم بخورهشک ندارم که اومدنت یک نور میشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 1:55

از اخرین باری که نوشتم زمان زیادی گذشته،اتفاقات زیادتری هم رقم خوردهاز مهمترین این اتفاقات عمل سرکلاژی بود که انجام دادم.شبی که دکتر بهم گفت تا صبح از استرس و ترس خوابم نبرد.صبح روز بعد که تو بیمارستان در حال انجام کارهای بیمارستان و معاینات و این چیزا بودم سرتاپام همش نگرانی بود و ترس.ترس از تجربه تلخ اتاف عمل بخاطر عفونت بیمارستانی و تمام اون دردهایی که کشیدم و استرس برای وجود جنینی که نگران بودم براش که چه خواهد شد .... لحظه ای که میخواستم برم اتاق عمل درست وقتی که روی ویلچر نشسته بودم و از اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 1:55

این روزا همش دارم به اصلاحات پیش رو فک میکنم،به اتاق بی بی،به تحولاتی که قراره برای خونه انجام بدیم.همش منتظرم ک امیرعلی بیاد و بگه دیگه جمع و‌جور کنیم که روز بعد کابینت ساز میاد. دیروز ابتدا کردم به خالی کردن کند اتاق خودم و دیدم چیزایی که تو این کند داشتم برای سن بی بی مناسب نبود.در روز جاری اومدم سراغ کشوی کند کارگاه و اونجا فقط دو سه تا لباس کوچیک یافت شد.دوست دارم استارت تهیههاشون بزنم منتها باید اول وضعیت خونه و اتاقش و وسایل درست بشه تا بعد بشه بریم سراغ مرحله بعدی ولی خب از طرف دیگه با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 1:55

۱۲سال پیش وقتی اومد خواستگاری،ازم پرسید آرزوتون چیه؟گفتم رستوران داشته باشم،امیرم گفت منم! و حالا این شرایط برامون پیش اومد،دیشب افتتاحیه رستوران بود.دیروز که داشت حاضر می‌شد تا بره تو دلم کلی هیجان داشتم و ذوقکلی خوشحال بودم برای این اتفاق و‌مرتب تو دلم آرزوهای خوب میکردموقتی رفت با ذوق رفتم حمام،گشتم تو لباسام تا با توجه به تغییر سایزم یک چیز شیک بپوشم و به نظرم موفق شدمبا کلی حال خوب آرایش کردم و با همون حال منتظر شدم تا مامان اینا بیان تا بریم،وقتی از دور گل های تو خیابون رو دیدم خیلی حس خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 1:55

صدای بازی گوشی رایان از سمت چپم میاد و صدای چرخش پره های پنکه هم از سمت راست.گرمای هوا امروز به بالاترین و مضرترین حالت خودش میرسید ولی خیلی جالب بود که من امروز خیلی کمتر از روزهای دیگه گرما خوردم.چقدر صدای ناخونام رو وقتی رو کیبورد حرکت میکنه و دارم تند تند تایپ میکنم دوست دارم.خیلی حس قشنگی داره برام این جور مواقع دوست دارم هر چی تو مغزم میاد رو ثبت کنم بدون هیچ وقفه و استوپ کردن. این روزامون شده رسیدگی به سفاراشات گاه و بی گاه مشتریا و اخر هفته رفتن به خونه مامان نصرت برای قران خوانی. راستش یکم خسته شدم و تکراری از این تکرار هر هفته،ولی خب از یک طرف برای رایان میرم که از بودن کنار بچه ها خوشحال از طرف دیگه بخاطر امیرعلی که حس میکنم دوست داره که تو این مراسم مربوط به خواهرش منم باشم.ولی واقعا دیگه حسابی منتظرم که چهلم بشه و برم یک سرو سامانی به خودم بدم. موهامو رنگ کنم،اصلاح کنم صورتمو و یک تغییری در ظاهر خودم ایجاد کنم. گاهی میزنه به سرم میگم برو،اینطوری که اون طفلی برنمیگرده ولی باز از طرف دیگه میگم احترام هست و همراهی تو شرایطی که میبینی نزدیکانت دلشون به این همراهی گرم.البته اگر گرم باشه نمیدونم امروز وقتی سینی برونی پنیری رو از فر دراودرم،وقتی گذاشتمش روی زمین تا اروم اروم سرد بشه،انگار برونی داشت با هام حرف میزد و خوشحال بود.نمیدونم یک حس عیجیبی داشت برام و ناخودآگاه خداروشکر کردم برای اینکه این حال خوب رو تجربه کردم.این کار رو دوست دارم ولی شاید اکر زودتر شروع میکردم دل و دماغم توش بیشتر بود. شاید تاثیرات سن هست که گاهی عجیب خسته میشم و میگم بی خیال برو کارمندی کار کن اینطوری حداقل میدونی که یک کاری هست و این همه همه نمیخواد انرژی بزاری.ولی چیزی که خودم خیلی حس مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 20:21

دلم برای امیرعلی خیلی تنگ شده،روزا وقتی از کنار جالباسی اتقاش رد میشم بوش که بهم میخوره کلی قربون صدقه بوش میشم.دلم میخواد بغلش کنم و برم تو بغلش لم بدم،منتها این روزا خیلی شرایط روحی مناسبی نداره و منم سعی میکنم بزارم این روزاش در ارامش سپری بشه.از دست دادن فاطمه خیلی غیرمنتظره بود و امیرعلی هم این مدت درگیر انجام کارها و مراسم و این چیزا بود.از رفتن به شمال گرفته برای پیگیری کارهای شکایت تا مراسم تشییع و مسچد و ....شرایط کاری هم براش یک مورد چدید پیدا شده ولی هنوز مشخص نیست شرایط پرداختی به جه صورت میشه براش ولی امیدوارم اتفاقات خیلی خوبی در انتظارش باشه تا تلخی این روزها رو براش کمرنگ و کمرنگ تر کنه.پسر داره با میتا(عروس هلندیش)صحبت میکنه و صداش پس زمینه خونه است.الهی خدا داغ هیچ فرزندیو رو دل مامان و باباش نزاره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: جمعه 29 تير 1403 ساعت: 11:47

هر چی داره بزرگتر میشه،بیشتر غر میزنه و بیشتر و بیشترگاهی اوقات علی رغم تمام احساس مادرانه و علی رغم تمام دوست داشتنش واقعا خستم میکنه.چهارشنبه رفتیم پیش مشاور تا شاید راه حلی برای ترس هاش پیدا بشه ولی بازم همون تکراری هایی که تو کتاب های روانشناسی یافت میشه یا تو پیج های اینستا میشه خوند.هری چی میگفتم این کار ها رو کردم برای جدایی محل خوابش از خودمون ولی انگار نه انگار.ته این مشاور با اون هزینه گزافی که دادم شد اینکه متوجه شدم تمام زندگیمون رو گذاشتیم برای رایان و این خیلی بده.درسته که بجه پاره تن ادم ولی این حد از انرژی گذاشتن براش خیلی زیاد.موقعی که دکتر بهم گفت که چه جوری یک سال و نه ماه داعم خودتو وقفش کرده بودی و از خوابت زدی خیلی برای خودم غصه خوردم،بهم گفت فکر نمیکنی در حق مریم ظلم کردی و اونجا بود که به خودم و اون روزا فکر کردم و دوباره سختی و غم اون روزا اومد سراغم.حرفاش برای منو امیر یک تلنگر بود،درسته که در خصوص ترس رایان کمکی بهمون نکرد ولی باعث شد یک ضربه به خودمون بزنیم و بهمون گفت شما دوتا ار هز کسی برای همه دیگه واجب ترین.مامان اینا که بیان تصمیم داریم بریم با هم پیاده روی و این موضوع خیلی خوبه.منم از اون روز تصمیم گرفتم یک سری کارهای رایان رو بزارم به عهده خودش،مثل تکالیف و غذا خوردن.نمیدونم شاید تاثیرش همین چند روز باشه ولی واقعا دوست ندارم ادامه دار باشه وبرای مابقی روزهای زندگیمون هم این وضعیت ادامه دار بشه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 17:17

امروز به صورت رسمی تبدیل اتاق به کارگاه انجام شد و استارت خورد.از ظهر با امیرعلی شروع کردیم و تا ساعت 7 هم به یک سر و سامان شکسته بسته ای رسید.اتاق رایان رو به اتاق وسط تغییر دادیم و خودشم خیلی استقبال کرد و از امشب باید بریم تو اتاق خودش بخوابونیمش،امیدوارم همکاری کنه و خواب های راحتی اینجا داشته باشه.اتاق قبلی رایان هم کلا خالی شد برای تغییرات جدید و ایجاد اتفاقات خوب.خیلی هیجان خوبی دارم،دوست دارم خیلی زود همه چی درست بشه و از این شلوغ پلوغی خونه با کار بیرون تفکیک بشه.مطمئنم که خدا و تمام کائنات همراهم هستن و تلاش های منو امیر رو میبینن و همراهیمون میکنن برای رسیدن به شرایط بهتر.یکشنبه و دوشنبه کلاس کروسان دارم و هیجان اونم هست که باید ببینم میتونم ازش کسب درامد کنم یا نه؟اتاق رو خالی کردیم تا لوله کش و کابینت ساز بیاد برای تغییرات و در نهایت فری که خرید شده هم نصب بشه و تحویل داده بشه.فر رو مدل بوش سری 8 گرفتیم و یخجال هم تصمیم داریم یک دست دو الکترواستیل بگیریم و فقط میخوایم که طرف بهمون تخفیف بده.اتفاقات خوب منتظر ماست تا خوشحالی هامون رو زیاد کنه....رایان من لطفا برای تغییر اتاقت همکاری کن باهامون و بزار همه چی تو مسیر درستش قرار بگیره و این پروسه وابستگی شما کمتر بشه و استقلال بیشتری برای خودت کسب کنی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1402 ساعت: 14:35

منتظر وضعیت وام هستیم،هنوز نتیجه اعلام نشده و چون خوردیم به تاسوعا و عاشورا فعلا باید منتظر باشیم تا شنبه که ببینیم نتیجه چی میشه.از 17 فروردین رسما استارت کار رو زدیم،با کوکی شروع کردیم و بعد رسید به برونی و برای جاهای مختلف تارت بردیم.خیلی روزای سنگینی بود ولی پشت سر گذاشتیم.الان خییلی مشتری ندارم ولی خوب به هر حال سرم به کار مشغول شده.خیلی اصرار به تارت داشتم ولی الان که حدود پنج ماه رد شده دیگه اون اصرار رو ندارم و به این نتیجه رسیدم که هر چی زحمت کمتر استهلاک خودم کمتر.ولی واقعا تارت زدن و خوشگلیشو خیلی دوست دارم ولی خب خستگی و زمان بر بودنش خیلی زیاد.رسپی کیک کافه ای گرفتم و منتظرم که برام بفرسته تا بتونم از طریق کیک های کافه ای این پوشش رو انجام بدم.الان مشتری کناره ای عملا وجود نداره،اوایل با هایپرها کار کردیم که شاید برامون مشتری کناره بیاره ولی دیدیم نه فقط پولامون پیششون بلوکه میشه البته این وسط هایپر جردن خیلی خوب داشت جواب میداد که خانم استاد گند زد وسط داستانم.هنوزم که بهش فک میکنم نمیفهمم چرا و چرا و چرا؟؟؟من و از کانال ها حذف کرد،از دوره چیزکیک حذف کرد و 300 ت از پولمم قورت داد.اما من باید پیشرفت کنم چون تو سرم خیلی خواسته است که باید بهشون برسم،خیلی چیزا لازم دارم و باید به مرحله ای برسم که بشه به تمام خواسته هام برسم.امیرعلی دیشب میگه مریم باید برم بازاریابی اینطوری فایده نداره.گفتم اره دقیقا ولی دیگه نمیخواد رو تارت خیلی وقت بزاریم.یک دوره کروسان هم میخوام برم،امیرعلی گفت یکی از کافه ها گفته لازم داریم،هزینه دوره 5900 و باید تا موقع کلاس به این هزینه برسم که بتونم از همین محل کار کردنم به این هزینه برسم.امیرعلی بلک سلت مشغول به کار شد،به صورت پاره وقت و خیلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 8:39

صفحه بندی