۱۲سال پیش وقتی اومد خواستگاری،ازم پرسید آرزوتون چیه؟
گفتم رستوران داشته باشم،امیرم گفت منم!
و حالا این شرایط برامون پیش اومد،دیشب افتتاحیه رستوران بود.دیروز که داشت حاضر میشد تا بره تو دلم کلی هیجان داشتم و ذوقکلی خوشحال بودم برای این اتفاق ومرتب تو دلم آرزوهای خوب میکردم
وقتی رفت با ذوق رفتم حمام،گشتم تو لباسام تا با توجه به تغییر سایزم یک چیز شیک بپوشم و به نظرم موفق شدمبا کلی حال خوب آرایش کردم و با همون حال منتظر شدم تا مامان اینا بیان تا بریم،وقتی از دور گل های تو خیابون رو دیدم خیلی حس خوبی داشت،انگار که همه خیابون آماده بود تا برامون اتفاق خوش رقم بزنه.وقتی امیرعلی رو از دور دیدم کلی قربون صدقه تیپ و قیافش شدم.با اون کت آبیش با اون چشای منتظرش احساس کردم دنبالش این بود ک برسم خیلی لذت بخش بود بودن اونجا
دوست داشتم برم راه برم برم تو تمام نرخ هاش رو ببینم و قربون صدقه برم و همه قسمت هاش آرزوهای خوب کنم.بگم خدایا خودت تا اینجا همراهم بودی بازم باش.خدایا روزی این رستوران رو برامون فراخ کن و حلالخلاصه که شلوغ بود و نمیشد با توجه به شرایطم و کفش هایی که به پا داشتم خیلی حرکت بکنم ولی یک روز میگم بیاد ببرم تا من برم گوشه گوشه اونجا و هی تو دلم قنج بره و هی از خدا برامون خیر بخوام
و واقعا این فسیلی از وقتی اومده چقدر برامون روزی آورده،چقدر برامون حال های خوب آورده.مامان دورت بگرده دخترکم،کی بشه بغلت کنم و بوت کنم و تشکر کنم ازت برای این اتفاقات خوش برکت
خدایا ممنونم که حواست به زندگیمون هست،ممنونم که نگاهت رومون هست.نگاهت برام پابرجا باشه
امیرعلی عزیزم
هداقوت برای تمام خستگی ها و تلاشهای این چند وقتت امیدوارم که برامون پر برکت باشه و ازش میوهای پربار و سالم برداشت کنی❤️
برچسب:
نویسنده: پندار کوشکی