چند روز میخوام بنویسم از این روزا و شبایی که دارم میگذرونم ولی هی سرمو با دیدن فیلم بند میکنم.هی سرچ میکنم و میگردم لابه لای فیلما و حواسم رو میچرخونم تا متوجه گذر این زمان های طولانی نشم.
سرم روبند میکنم با بازی با رایان،با تکلیف هایی که بهش میدم و بعد با لحن حرصی خودش میگه تو باید معلم میشدی که هی به من میگی فارسی بنویس یا ریاضی!خبر نداره که ارزوی کودکیم همین بود و چقدر دورم از اون روزای کودکی و خاطرات خوبش.کودکی که هیچوقت هیچ حسرتی رو توش حس نکردم و همیشه همه چیز برامون یا بهتر بگم برای من محیا بود.میگم من چون نمیدونم علیرضا هم مثل من قانع بود به داشته ها یا نه که البته مطمئنم بود چون خداییش چیزی کم و کسر نداشتیم .
روزا رفتن و چرخ خوردن و بزرگ شدم،بزرگ شدم و رسیدم به مرحله ای که توش قسمت رقم خورد و امیرعلی شد همسر و تکیه گاه زندگی.از وقتی باهاش ازدواج کردم همیشه سعی کردم همراهش باشم.از همون اول کار وام ازدواج رو بهش دادم که ماشین تهیه.
یک 10 ت پس انداز داشتم گداشتم برای خونه در حالی که میتونستم خیلی کارای دیگه بکنم و بگم به من ربطی نداره.نیاز به گفتن مابقی چیزا نیست چون خودش همه رو میدونه .
اما چیزی که خیلی منو کفری کرد و میکنه اینه که امیرعلی همیشه کارش براش الویت اول بوده و هست.یعنی یادمه همیشه هر وقت هر جا رفته از 100 خودش بیشتر رو گذاشته و بعد در اخر هم همیشه شاکی بوده.
تو دوران عقد خیلی دوست داشتم بهش تل بزنم یا بین روز بهم تل بزنه،اوایل وقتی بهش زنگ میزدم خیلی سرد صحبت میکرد،اینطوری که یعنی کارتو بگو که کاردارم.در صورتی که مطمئن بودم اونجا خیلی هم کار نمیکنه و بیشتر دور هم خوشن ولی خوب نمیشد اینو بهش بگی...شبایی که به هوای اظهارنامه دیر می اومد و منو تو خونه تنها میزاشت ... وقتی با سمانه اشنا شدم و از خاطرات اون شبش میگه میبینم الکی برام چه قیافه ای میگرفت و چه ژست هایی میگرفت که یعنی شهیدم از خستگی در صورتی که شاید از اون چند ساعتی که دور هم بودن شاید سه ساعتش کار مفیفد بوده و مابقی فقط وقت تلف کردن...
یادمه زمانی که میخواست بره پیش اطی هی میخواستم بهش بگم امیرعلی اینجا که هستی بدعادتشون نکن،سر تایم خودت برو سر تایم خودت بیا ولی از اونجایی که خیلی زود بهش برمیخوره و اصلا انتقاد پذیر نیست بهش نگفتم.
همون موقع اوایل اطی هم دیرتر از تایم معمول می اومد خونه و میگفت اولشه و این پروسه همچنان ادامه داره تا در زمان حاضر و این روزا.
نمیگم اونجا بیکار ولی حرفم اینه که تو چرا باید تو همه کارا خودت رو دخالت بدی و یا اینکه تو اونا رو به هر شکلی عادت بدی به همون شکل عادت خواهند کرد.
وقتی بفهمن که تو نهایت تایم کاریت تا ساعت فلان هست و چند بار بهشون بگی روز بعد چک میکنم متوجه میشن که شرایط کاریت به چه صورت.نه اینکه مثلا تا از بلک بهش زنگ میزنن که فلان جیز شتابان پا میشه میگه برم که ببینم چطور و دقیقا همون موقع ها دلم میخواد بزنم تو سرش .البته که خودش کلا دوست داره اون تایم از خونه بیرون باشه ....
قبل از سفر شمال با کلی ادا بازی و قیافه که من خیلی شلوغم و این چیزا این مراسم رو داشتیم و هی خودمو کنترل کردم و گفتم ولش کن شلوغ،حق داره ،دیگه اوکی میشه.رفتیم شمال اومدیم و دیگه طوری شد که یک شب که طرقبه بود ساعت 4 صبح اومد خونه و روز بعدش وقتی بهش گفتم یعنی چی که تا اون موقع باید سرکار باشی ابتدا کرد به همون حالت حق به جانب گرفتنش و متهم کردن من به خنگ بودن و ناقص العقل بودن و در نهایت هم از خونه رفت بیرون.... و این شد آغاز این دلخوری تلخ...
به قول خودش میگه همیشه من برای عذرخواهی پیش قدم میشم و تو هیچوقت این کار رو نمیکنی،منم در جوابش میگم من همیشه حواسم هست که جیزی نگم یا حرفی نزنم که الکی از کسی معذرت خواهی کنم و در جوابم اقای خودشیفته میگه نه خیر من ناراحت میشم و منم میگم از بس که از خود مچکری...یک اخلاق بدی هم که داره وقتی عصبانی میشه شروع کار میکنه به حرف زشت زدن و قاطی کردن .برخلاف من که اون موقع تمام حواسم هست که بهش بی احترامی نکنم ولی ایشون برعکس هستن و این شد که وقتی بهم گفت ناقص العقل و خنگ خیلی بهم برخورد . یاد تمام حرفا و بی احترامی هایی که بهم کرد افتادم .
اون شبی که خونه فهمیه جلوی همه با یک لحن خاصی منو خنگ خطاب کرد و همه بهم خندیدن،یا چندین وقت قبل ترش که بهم اینو گفته بود و من یک بار خیلی جدی بهش گفتم حواست باشه که داری چی میگی ... و باز اون روز .... از اینکه صبح ها براش چایی اماده میکردم و با اون قیافه مسخره گرفتنش میرفت از خونه بیرون،از این که اصلا براش مهم نیست که ما این روزا و شبا رو داریم چه جوری سپری میکنیم، از اینکه الان انتظار داره با وجود این کار کردناش تاچ طلا بزارم رو سرش و از تمام این چیزا دلگیرم ... هر روز صبح میگم در زمان حاضر میرم بوسش میکنم ولی هر چی به شب نزدیک میشیم و باز هم با دیر اومدنای دیگش این تصویر برام کم رنگ میشه ....مثلا خودش الان فک کنم منت هم رو سرم داره ک زحمت میکشه و ساعت 11 و گاها 12 میاد خونه.
همون روزی که با هم بحث کردیم بهش گفتم اگر قراره کار کردنت اینطوری باشه و با این تایم ها کار کنی بهتر هست که نری و بی خیالش بشی ...مطمئنم و شک ندارم که این اتفاقات و این دیر اومدن ها باز هم تکرار خواهد شد .....اشتباه کردم برای تمام این کارهاش قبلش باهاش اتمام حجت نکردم و هی تو دلم گفتم بهش بگو و باز بخاطر اخلاق مسخرش گفتم بی خیال .... اما از این به بعد در موردش بهش خواهم گفت حتی اگر ناراحت بشه!!!!
برچسب:
نویسنده: پندار کوشکی