وای وای وای که دیوونه شدم در زمان حاضر از دستش.یعنی بعضی وقتا انچنان حواسش به هیچی نیست که دلم میخواد بزنمش.ازتکلیف و درساش گرفته تا بقیه چیزا.خیلی در زمان حاضر از دستش کم اوردم.واقعا دوست دارم شب بشه بخوابه و یکم مغزم نفس بکشه از دستش.
از اذیت کردن میتا و سیتا بگیر تا تمام گیرایی که باهاش دارم.گاهی میگم خدایا بزرگ شدنش رو اسون کن
در زمان حاضر از مدرسه که اوردمش زیر پل استقلال که داشتیم رد میشدیم،اصلا خودمو با خودش تو این حالتی که الان هستم نمیدیدم.داشتم قربوت صدقش میشدم و دعا میکردم برای آیندش،برای روشن بودن مسیر زندگیش و حتی همسرآینده ای که میخواد قسمتش بشه.خیلی هم دعا کردم امیدوارم که دعام براش گیرا باشههر چی باشه پاره تن منه و هر چی که باشه تهش مادرم دیگر ..... اندکی صبر سحر نزدیک است.....
امیدوارم بودم در زمان حاضر امیرعلی رفته باشه بانک و پول به حسابم واریز بشه.فعلاکه پولی نیومده و البته هنوز هم نیومده و امید دارم به زمان آینده که واقعا اگر زمان آینده هم واریز نشه خیلی تو خودم حرص میخورم و باز مجبورم صبوری کنم.
فلسفه امیر رو درک نمیکنم که هی میگه اگر بخوام فشار بیارم مشتری می پره،خوب بپره بابا این چه مشتریایی هستن که هی باید بدوییم دنبالشون.بخدا دارم خسته میشم از این وضع این وضعی که کار میکنی و تهش باید چشمت به حسابت باشه که کی لطف میکنن و با منت پولتو حقتو میزنن.امیدوارم که حداقل همه رو بزنه بعد این همه وقت ....
یعنی از مشتری هم شانس نیاوردم.....
امسال هم رو به اخر داره میرسه ... کاش به یک انتهای خوب ختم بشه .
برچسب:
نویسنده: پندار کوشکی