همش دوست داره زیر سینه باشه و بخواب بره و تا از کنارش بلند میشم گریه میکنه و این روند تکرار میشه.الان تقریبا یک ساعت ک روی پام خوابیده و برای اینکه بیدار نشه برش نداشتم.پام کاملا خواب رفته.
از دست امیرعلی دلگیرم،یک دلگیری ک همش جلوی چشمم.
چند روز پیش بخاطر یک شیرخشک دادن ب رایان با تمام وجودش منو خورد کرد.خصوصا وقتی از حمام اومد بیرون و جلوی خواهرشوهرام رایان رو خودش خشک کرد.
خیلی حس بدی بود.دوست داشتم با تمام وجودم گریه کنم ولی جلوی بغضم رو گرفتم و نزاشتم اشکم بریزه فقط بخاطر اینکه شیرم برای رایان مورد دار نشه.
باشیرخشک دادنش و ندادن رایان ب من و خشک کردن بعد حمامش انگار میخواست بهم بفهمونه نقشی ندارم و تعریفی ب نام مادر وجود نداره.
یک جوری برخورد میکنه انگار ک من یاد ندارم ب بچه رسیدگی کنم و خودش میفهمه ک الان رایان چی میخواد و چی نمیخواد.
میگم بریم دکتر برای کم خوابی میگه طبیعی.
دیشب میگه اظهارنظر نکنم و ...
شاید واقعا من یاد نداشته باشم مادری کردنو چون تا حالا مادر نبودم.ولی اینو میدونم ک با تماموجودم حاضرم سختی شیر دادن های طولانی رو تحمل کنم ولی پسرم رو از سینه و شیر مادر دور نکنم تا ی وقت خدایی نکرده از سینه و شیر طبیعی زده نشه.
دارم با تمام وجودم تلاش میکنم تا نقش مادر،زن خانه دار و همسر رو به درستی انجام بدم ولی با تمام سختی هاش گاهی سرد میشم از انجام این نقش ها.دلم برای روزای کاریم تنگ شده چون حس میکنم اون روزا بیشتر هوامو داشت تا این روزا.بیشتر حواسش بود تا خسته نشم یا اذیت نشم.
برچسب:
نویسنده: پندار کوشکی