از ۶:۴۰ ک بیدار شد برای شیر دیگه نخوابیده جز زیر سینه.منم حالم خوب نیست و نیاز داشتم ک بخوابم.اما همه تلاشام برای خوابوندنش جواب معکوس میداد.تا اینکه ساعت ۱۰ خوابید.
دیشب از دست امیرعلی دلگیر شدم،یعنی خودمو اماده کرده بودم ک وقتی اومد بهش ی چیزی بگم ولی وقتی اومد سکوت کردم.بهش گفتم حالم خوب نیست به نطرم دارم سرما میخورم خداکنه رایان بخوابه.تلاش کرد رایان بخوابه ولی نخوابید.داشت چرت میزد بهش گفتم بدش ب من گفت نه.
فاطمه خانم دوبار اومد و اعلام کرد ک ذغال قلیون حاضر و در نهایت خود قلیون.امیرعلی پاشد رفت و من نرفتم تا رایان بخوابه.رایان رو خوابوندم و هر چی منتظر شدم خبری ازش نشد.صدای حرف زدنشون می اومد.
باخودم میگفتم چطور شبای دیگه ک غش میکرد از خستگی و این موقع ها خواب بود.
منتطر بودم ک بیاد رایان رو بزاریم سرجاش و پام حسابی درد گرفته بود.در نهایت تل زدم ب فاطمه خانم و اومد.
بچه داری سخته ... خیلی سخت و واقعا صبری مادرانه میخواد.
برچسب:
نویسنده: پندار کوشکی