عصر 3 خرداماه بهمراه مریم بانو و مهدی و مامان رفتیم شاندیز توت خوردن از درختای توت آویزون میشدم و حسابی توت خودیم بعدشم تو مسیر برگشت بلال حسابی مزه داد رسیدیم خونه مامان مریم جان از دوهفته قبلش خونه مامان مریم اومده بودیم و اون شب رفتم خونه خودمون بخابم و دوش بگیرم بعد از شام رفتم خونه حال مریم خوب بود ساعت 11 اینا بود رفتم خونه از شدت خستگی خابیدم و دوش گرفتن و به صبح موکول کردم پنجره رو باز کردم و روی تخت ولو رفتم گوشیم رو سایلنت نزاشتم و گوشی خونه رو هم بغل دستم
خواب خواب بودم هوا هنوز روشن نشده بود خیلی من تنها تو خونه خواب بودم یهو تلفن زنگ خورد فک میکنم تو زنگ اولش از خواب پریدم گوشیم تو شارژ بود از تخت اومدم پایین گوشیم نگاه کردم مریم بود...
با یه صدای آروم و استرسی گفت امیرعلی کیسه آبم پاره شده و ازم آب میاد همونجا با یه حسی که وای وقتش شده سریع لباس پوشیدم و رفتم جای مریم فک میکردم همین الان بایست بریم بیمارستان خلاصه داشتیم به اومدن آقا رایان نزدیک میشدیم ....
بعد از آرامشی که مامان مریم داد رفتیم دوش گرفتیم صبونه خوریم وسایلمون برداشتیم و بعد از ردشدن از زیر قران حدود ساعت 8 صبح رفتیم به سمت بیمارستان ...
وقتی طبقه چهارم که زایشگاه بود رسیدیم مریم رفت واسه معاینه و ما بیرون درب منتظر بودیم نمیدونم دقیقن الان دوباره اومد دیدمش یا نه ولی اون لحظه اینقد استرس هیجان داشتم فقط از پله های میرفتم و میومدم البته که آسانسورای بیمارستان واقعن رو مخ بودن
مریم رفت و من تشکیل پرونده دادم و با مامان بیرون در زایشگاه منتظر ...
چند تا خانواده دیگه هم منتظر بودن حال و هوای عجیبی بود یه حس خوشحالی مبسوط به همراه نگرانی شدیدن موج میزد و گاه گاهی پرستار میومدن و اسم بیمارا رو صد میزدن و همه نیگاه میکردیم و هی منتظر بودیم مریم هم رو صدا بزنن خلاصه صدا زدن و لباسشو دادن و اینها اولین گام های مریم در جهت روبرو شدن با درد غیر قابل درک زایمان حداقل برای من بود ....
مامان میگفتن خداکنه زایمانش به فردا نیفته و من تو ذهنم میگفتم احتمالن زایمان عصر باشه طبق محاسبات خودم..
رفتم پیگیر اتاق خصوصی شدم گفتن بعد از اینکه زایمان صورت گرفت بهتون میدیم گفتم خانومم تو زایشگاس شاید تا شب زایمان کنه اگه امکانش هست به ما بدین این موقع ساعت حدود 11 و نیم بود که جلوی ایستگاه پرستاری بخش خصوصی منتظربودم
از وقتی مریم رفت داخل زایشگاه خبر دقیقی ازش نداشتم تا زمانی که مسول اتاق های خصوصی گفت اجازه بدین زنگ بزنم ببنیم در چه وضعیتی هستن زنگ زد و با زایشگاه صحبت کرد یه چیزایی به هم گفتن و بعد از تلفنش گفتن اتاق بهشون بدین ساعت 1 و نیم زایمان میکنه اینو که گفت یهو استرسم چندبرابر شئ حسابی شوکه شدم اتاق گرفتم و مامان و زهرا هم که اومده بودن بردم تو اتاق و گفتم داستان اینطوریه منم رفتم خونه تا هدیه مریمو از خونه بردارم
ساعت 12 و نیم رسید جلوی درب خونه رفتم تو و هدیو رو برداشتم میخاستم برم دنبال زهرا گفتم تا ساعت 2 و یا 3 زایمان نمیکنه رسیدم پایین جلوی در خونه ، تلفنم زنگ خورد مامان مریم جان بود ناخداگاه ترسیدم الو جانم و صدای گریه مامان که بشدن رنگم پرید الو و جمله امیر کجایی بچت بدنیا اومد سراسر وجودمو یه چیزی فراگرفت که نمیتونم توصیف کنم سریع سوار ماشین شدم و به سمت بیمارستان ، نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم بیمارستان از پله ها رفتم بالا زهرا و مامان پشت در زایشگاه ...
صدامون زدن رفتیم تو یه اتاقی تا بچه رو ببینیم قلب تاپ تاپ ولی خونسردیمو حفظ کرده بودم و تمام وجودم دلتنگه مریم بود بیشتر دوست داشتم مریمو ببینم پرستار با رایان اومد تو نیگاه اول گفتم خدایا این بچه منه وای چیقد خوشگله بعد همینطور هی تو ذهنم تلو تلو میخوردم اخه چی شد رایان چشماش باز و حسابی سرحال و منم گیج که خدایا چطوری ممنکه و خدایا شکرت با این معجزت خیلی بامزه و بانک بود وقتی بغلش کردم هنو باورم نمیشد بچمه خدایی یه حسه عجیبی بود اینکه این نوزاد قراره من باباش باشم خیلی حاله غریبی بود ...
تو اتاق منتظر اوردن مریم جان بودیم رایان هم بخش نوزادان ، زمان خیلی سخت میگزشت رفتم تو سالن به قم زدن بهو دیدم یه تختی وارد سالن شد از دور مریم و دیدم و قلبم و تنم حسابی لرزید و دلم و بغضم پوکید حسابی تو بغل مریم گریه کردیم نمیدونم چرا ولی حسابی لازم داشتم دلم خیلی تنگ شده بود واسش خیلی احساس خالی بودنشو میکردم بعد ورود مریم به اتاق یه مرور خانواده ها اومدن و رایان جان هم تشریف فرما شدن و رسمن تحویل مون شد تا آخر عمر در کنار هم باشیم ...
پرستارا بچه رو گزاشتن رفتن مهمونا میومدن و میرفتن و اون روز و اون شب فوق العاده بود شب رفتم خونه و صب رفتم بیمارستان کارای ترخیص و رفتن به خونه ...
انشالله که واسه کسی جز شادی بیمارستان پیش نیاد اما متاسفانه با شروع دردهای مریم مجبور شدیم چندبار دکتر و بیمارستان بریم تا نهایتن بعد از به بستری شدن به مدت یه هفته تمام بالاخره به سلامتی بیایم خونه
واقعن روزای ابتدایی تولد رایان خیلی سخت بود دردهای مریم از یک طرف و نگهداری رایان از یه طرف در هرصورت از خدا ممنونم که همسرم و فرزندم سالم اومدن خونه و از همه پرسنل زحمتکش بیمارستان سینا
و الخصوص خانواده مریم جان ....
به قول حشمت خانوم بعد ها باید شهادت داد که وقتی مریم تو بیمارستان بستری بود رایان چه همکاری خوبی داشت و اصلا ما رو اذیت نکرد
علاوه بر این به پسرم باید بگم که مامانش چه قبل از تولدش چه بعد از تولدش حسابی سختی کشید فقط بخاطر رایان....
مریم عزیزم قربون اون تن ظریفت بشم که این همه درد و تحمل کردی تا رایان و بدنیا بیاری و این همه درد که خوب بشی بخدا شاهد بودم چیقد درد میکشی ولی خیلی کاری از دستم بر نمیومد فقط سعی کردم کنارت باشم ....
خدایا خانواده فعلن 3 نفری منو حفظ کنه البته ممکنه 4 تا یا بیشتربشیم که الان از گفتنش پشتم میلرزه شاید وقتی دیگر ...
خدایا هیچ نوزادی و هیچ مادری هیچ جای دنیا مریض نباشن ...
خدایا شکرت...
برچسب:
نویسنده: پندار کوشکی