خرید بک لینک

سرم به خاطر فشار چشمم درد میکنه.
نمیدونم دوباره از خشکی چشمم هست یا دلیلش آنه بودنم هست(یادش بخیر امیرعلی همیشه اینطور مواقع بهم میگفت آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت )

رایانو ساعت 11.30 برد خونه مریم خانم و تو راه باهام تماس گرفت که با رایان تماس تصویری داشته باشیم.دلم براش پر میزد.دلم میخواست بغلش میکردم و کلی بوسش میکردم.

چند روزی هست که کشور درگیر کرونا شده و منم امروز با توجه به حجم کاریم که کمتر بود نشستم به مطالب خوندن از کرونا و این چیزا.
وقتی بهش فک میکنی میبینی چقدر میتونه بهت نزدیک باشه.
نمیدونم ولی حس تلخی داره ... بهش فک نکنیم ...
امروز بعد از مدتها تصمیم دارم بمونم شرکت تا ساعت 4 و ساعت کاریم رو تکمیل کنم.
دقیقا از اردیبهشت 96 تا الان من دیکه بیشتر از ساعت 2.30 شرکت نبودم و نهایت تایمم همین تایم بوده.

خداروشکر روزای خوبی داریم.
شبا با رایان بازی میکنیم و میخندیم و میرقصیم و پسرم از بودن کنار منو امیرعلی حس خوبی داره.
وقتی اینطوری میشه و امیرعلی هم خیلی پایه است برای اضافه کردن این انرژی خیلی حال خوبی دارم و از خدا میخوام تو همه خونه ها این حس رقم بخوره و همه اعضای خانواده کنار هم شاد باشن.

اخر سال شرکتم تا الان به این شکل هست که فقط میدونم قراره تعدیل نیرو داشته باشیم.
حالا اینکه من جزو این گزینه ها هستم یا نه با خداست؟!

هری چی خیر هست خدایا برای تمام مردم سرزمینم پیش بیار.
آخر سالی خوب و به دور از غم و مرگ و ناراحتی باشه برامون .

برچسب: نویسنده: پندار کوشکی تاريخ: شنبه 16 فروردين 1399 ساعت: 6:56

صفحه بندی