دلم برای امیرعلی خیلی تنگ شده،روزا وقتی از کنار جالباسی اتقاش رد میشم بوش که بهم میخوره کلی قربون صدقه بوش میشم.
دلم میخواد بغلش کنم و برم تو بغلش لم بدم،منتها این روزا خیلی شرایط روحی مناسبی نداره و منم سعی میکنم بزارم این روزاش در ارامش سپری بشه.
از دست دادن فاطمه خیلی غیرمنتظره بود و امیرعلی هم این مدت درگیر انجام کارها و مراسم و این چیزا بود.از رفتن به شمال گرفته برای پیگیری کارهای شکایت تا مراسم تشییع و مسچد و ....
شرایط کاری هم براش یک مورد چدید پیدا شده ولی هنوز مشخص نیست شرایط پرداختی به جه صورت میشه براش ولی امیدوارم اتفاقات خیلی خوبی در انتظارش باشه تا تلخی این روزها رو براش کمرنگ و کمرنگ تر کنه.
پسر داره با میتا(عروس هلندیش)صحبت میکنه و صداش پس زمینه خونه است.الهی خدا داغ هیچ فرزندیو رو دل مامان و باباش نزاره![]()
برچسب:
نویسنده: پندار کوشکی